
- گزارشگر: فرض
کنید کنار دریا ایستاده اید و در حال نظاره ی آبی بی انتها هستید که ناگهان با
صدای فریاد فردی از آب مواجه می شوید که شما را به یاری می خواند، عکس العمل شما
در این صحنه چیست؟
- نفر اول: مگه همه ی کنار دریاها صحنه دارند. آیا صحنه ها را
هم نشان می دهند؟
- نفر دوم: نگاهم را از دریا برداشته و به بانوان درون صحنه می
نگرم.
- نفر سوم: فریاد برآرم F1 – F1.
- نفر چهارم: شماره ی اماکن، تعزیرات، پلیس و ... را گرفته و از
آنها یاری می طلبم.
- نفر پنجم: چشمانم را باز می کنم و مواضع ایشان را مورد هدف سنگ
هایم قرار می دهم.
- نفر ششم: جوگیر می شوم و با لباس به درون آب می روم، هرچند
شنا بلد نباشم.
نویسنده: فالش
آقای فالش تصمیم میگیرن برای خرید یک دستگاه تلفن همراه، خانم ترین دوستشون رو همراهی کنند، برای این منظور ساعت10:30 صبح روز دوشنبه با خانم قرار می گذارند. از آنجایی که خانم ها برای پوشیدن لباس و آماده شدن به زمانی معادل زمان تعویض دو زره فولادی نیاز دارند، ساعت 12 به سمت خیابان جمهوری حرکت کردند. در راه خانم با مغازه های بسیاری مواجه بودند، از این دکان به دکان دیگر در حرکت بودند و هیچ خریدی نداشتند به جز هله هوله ها (یا شاید حله حوله) یی که طبق حالات و عادات معمول و مرسوم آقای فالش میزبان این نوع از خریدها بودند.
کفش فروشی – آب میوه فروشی – کیف فروشی – سوپر مارکت – عروسک فروشی – پیتزا فروشی – فروشگاه لوازم خانگی – روزنامه فروشی – ابزار فروشی – بستنی فروشی – نمایشگاه اتوموبیل – قهوه خانه – زمین فوتبال فروشی – کافی شاپ – هواپیما فروشی – پیتزا فروشی و بالاخره زمانی به پاساژ معروف علاالدین می رسند که متصدیان مرکز خرید، درب را بسته اند.
صدایی نرم، مهربان، وسوسه بر انگیز می آید:
حالا امروز که قسمت نشد چیزی بگیریم، ایشاالله یه روز دیگه دوباره میایم قربونت برم، تو هم که گوشیت رو لازم نداری، گوشیت رو بده به من فدات شم الهی، با کارت تلفن به من زنگ بزن تا ببینیم خدا چی میخواد الهی قربون مهربون خودم برم... ! .
گوش ها مان دراز – پیشانیمان مخملی – زیر دممان چرب – چشمانمان بسته – بدنمان عرق کرده.
نویسنده: فالش
آقای فالش بعد از سالها رنج و درد از بیماری زخم معده، بالاخره تصمیم گرفت دار فانی را در بیمارستان بقیه ا... وداء کند. ایشان پس از مدت 3 روز سرگردانی در پزشکی قانونی توانست حکم و جواز دفن را دریافت کند، گویا در این سازمان ها نیز مانند دانشگاه (به هنگام فارغ التحصیلی) باید 18 امضا و تاییدیه از رئیس و مدیران تا آبدارچی و جاروکشان بگیری که مبادا چیزی از قلم بیافتد و بعد بتوانی وارد خاک ازلی گردی،...
همه گریه می کنند و هرکس کلامی و حتی حرکتی دارد و من از بالا می نگرم و می شنوم،...
S.Rasooli: آخه الاق جون میمردی یه کم دیگه زنده می موندی، یه شارژ ایرانسل واسه من سند میکردی.
S.Kazemi: در حال sms دادن به گوشی من است و نمی داند من دیگر توانایی پاسخگویی ندارم و پیامک از دیار باقی تنها در تلوزیون صورت پذیر است.
Richi: در حال تنظیمات سیستم های بیمارستان است.
ققنوس(نر): تنها کسی است که گریه نمی کند و به لش بازی با پرستاران می پردازد.
سزا: همچنان مثل آقای زکریا (رازی) مرگ مرا پدیده ای غیر قابل باور میداند.
ژوست: بر سر جنازه ی من گریه کنان، تار زنان، قطعه ی شرق اندوه حضرت استاد کیوان ساکت را می نوازد تا مثل همیشه سبب آرامش خاطر من باشد.
خانواده: نالانند و گریان و در حال تحویل جنازه.
... به بهشت زهرا میرویم، جا ندارند و چنین پاسخ می دهند که: انقدر مرده داریم که رسیدیم به حرم حضرت (ره)، پس تا تصمیم گیری شورای شهر برای محل جدید باید صبر کنید.
صبر می کنیم و بو می گیرم و خاکی بر سرم نمی کنند...
شمال شرق تهران، بار سنگین ترافیکی را به همراه دارد و همچنین مشکل آبرسانی دارد.
غرب تهران، گنجایش قبرستان را دارد ولی ساخت قبرستان دو سال زمان نیاز دارد.
پس بعد از یک هفته سرگردانی تنها خداست که مهربان ترین است و دلش به حال مردگان به رحم می آید و اجازه ی زندگی می دهد تا به سوی او باز نگردیم.
و این چنین نیست جزای فالش اندیشان.
نویسنده: فالش
آقای فالش تصمیم میگیرن به همراه دو تن از دوستانشان از نمایشگاه کتاب دیدن فرمایند (البته دقیقاً به شکلی که بیجا در داستان نامه ای به یک دوست گفته) و برای یک بار هم که شده کار فرهنگی کنن. بعد از چند ساعت تماشای ممتد (فقط تماشا) به غرفه ی یک گروه آموزشی برخورد میکنن که بسته هایی رو به دانشجویان ارائه میداد تحت عنوان پاکت جادویی، وقتی دوست آقای فالش که ایشون رو مردی کامل و آگاه فرض میکرد از ایشون پرسید این پاکت جادویی چیه؟ ایشون در پاسخ فرمودند:
- اصلاً شما تا به حال سوار هواپیما شدید؟
- نه
- خوب من هم نشدم ولی دیدم که سوار میشن، وقتی شما سوار هواپیما هستید در اثر تغییر ناگهانی ارتفاع معده ی مبارک شما تحریک شده و اصطلاحاً هنگ میکند و حال شما گرفته میشود، در این وضعیت پاکتی دولایه که لایه اول آن کاغذی و لایه دوم آن پلاستیکی است از پشت صندلی نفر جلویی شما، خود نمایی کرده و شما را فرا میخواند (در بعضی موارد پاکت نزد خانم مهماندار است)، شما پاکت را برداشته و با سرعتی مافوق تصور آن را پر میکنید (نگران نباشید چون همان یک پاکت برای شما کافیست و هرگز نیازی به پاکت دوم پیدا نمیکنید، در ضمن خانم مهماندار منتظر دریافت پاکت از شما میماند).
اصولاً از زمانی که من با هواپیما آشنا شدم اسم این پاکت را پاکت جادویی گذاشته ام، و آن ناجی ِ تنهایی ِ هوایی ِ خیالی ِ من است.
- عجب...!
نتیجه اخلاقی: آدما شاید با پاکت های جادویی تو دانشگاه موفق تر باشن، اما باز هم خودشون باید بخوان.
هرگز در مورد چیزی که اطلاعی ندارید اظهار فضل (در اینجا به معنی سخنوری است) نکنید.
نویسنده: فالش