تبليغاتX
ژوست فالش Just False

اينجا تهران است (لعنتي شوخي نيستش)، شهري كه در آن هزاران گربه خياباني متولد شده و مي شوند، هرچند كيفيت غذايي آنها بسيار پايين است (بماند كه به چه دليل)، اما به هرحال جمعيتي روبه رشد دارند، با توجه به اينكه سازمان محيط زيست و شهرداري طرحي را در سال 1386 با عنوان طرح عقيم سازي گربه هاي خياباني مطرح نمودند اما هنوز ما شاهد تولد بسياري از گربه ها هستيم، ازاينرو خبرنگار فالش ريپورتر به جستجوي علل ناموفق بودن اين طرح پرداخته و نتيجه را چنين اعلام نموده است كه سازمانهاي نامبرده در ابتدا سعي داشتند تا اين طرح را با نظارت مشاركت خودشان انجام دهند، اما به علت گستردگي اين پروژه ي عظيم مجبور به طلب ياري از ساير سازمان هاي دولتي شدند و طرح، يك پروژه ي ملي (فراشهري) و كشوري شد؛ فرد مسئول با موفق خواندن اين طرح و پيشرفت هايي كه از آن حاصل شد، چنين عنوان كرده است كه؛ اميدواريم در برنامه ي 20+30 ساله (مگه يه آدم چند سال عمر ميكنه) اين پروژه با موفقيت راه پايان خودش را طي كند، چراكه در سال هاي اخير (حتي قيل از مطرح شدن پروژه) زير ساخت هاي آن فراهم آمده است، و بعد از تست فاينال (final test) استارت (start) ميخورد و به صورت واقعي (real) روي گربه ها اجرا ميگردد، چراكه الن هم بصورت آزمايشي در حال اجرا است، (فالش ريپورتر:)-منظور از آزمايش چيست؟ -از آنجايي كه علاوه بر حكم اخلاق و ادب، شرع نيز مسئوليت هايي در قيال حيوانات بر عهده ي ما قرار داده است، ما هرگز به خود اجازه نمي داديم كه اين پروژه بدون آزمايش به اجرا درآيد، لذا با تست آن روي شهرستان وندان و شهروندان شريف – عزيز – محترم – گرامي – شهيد پرور و غيره و ذالك، سلامت اين طرح را آزموديم. بصورتي كه قيمت كالاهاي مصرفي را بالا برده، قدرت خريد را كاهش داديم، طرح سهام عدالت (توزيع سهام شركتهاي زيان ده وسود پايين) را مطرح كرديم، طرح حكمت، حشمت، عزت، قدرت،... را عملي كرديم و از اين طريق (فلان مردم رو كشيديم) توانستيم قدرت جنسي (ميگن "قدرت جنسي" بي ادبيه پس نام "عزت جنسي" رو جايگزين آن مي كنيم) مردم را بدون درد كاهش دهيم، حتي ويگرا نيز تا اين اندازه قدرت بي حسي ندارد (پس از مشابه خارجي عملكرد مناسب تري دارد، 30 دقيقه كجا و... كجا)

سپاس

نویسنده: فالش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت   توسط Just False  | 

- فالش: سينوحه 4500 سال پيش خاطراتش رو نوشته و از اين نظر، تاريخ مصر و كشورهاي شمالي مصر رو به تحرير رسونده.

- پدر: دمش گرم، در مورد ايران هم چيزي نوشته.

- فالش: نه باباجون، اون موقع هنوز ايران وجود خارجي نداشته.

- پدر: مگه ميشه؟ تاريخ ما 2500ساله است، چه 2500سالي كه تا حالا حتما 3000 سال شده، چون شاه2500 سالگي رو جشن گرفت.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

- فالش: بعد از ظهر ماشين رو بيار يه تلويزيون از عليزاده برداريم.

- پدر: مگه عليزاده پاناسونيك نمي فروشه؟

- فالش: چرا (منظور همان بله است).

- پدر: برو ناسيونال بگير، ناسيونال خوبه، ناسيونال صفت تفضيلي برترينه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

- فالش: مي خوام برم ساز ياد بگيرم.

- پدر: برو سنتور ياد بگير.

- فالش: مي خوام تار ياد بگيرم.

- پدر: برو دنبال علاقه ات، ...سنتور ياد بگير.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

- فالش: پيروزي امروز چند - چند شد؟

- پدر: چي هست حالا، ايني كه ميگي؟تيم فوتباله؟

- فالش: آره ديگه بابا جون، همون تيم فوتبال قرمز پوشه كه من طرفدارش هستم.

- پدر: منظورت پرسپوليسه ديگه؟ پيروزي كدومه؟ از اين به بعد بگو پرسپوليس، تكرار كن، پرسپوليس... .

- فالش: پرسپوليس.

نويسنده: فالش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت   توسط Just False  | 

روشن (روزهاي طولاني)

تماشاي كثافتكاري (ديگرون)

تحمل فشار (زندگي)

تحمل بوي گند (زندگي)

خاموش (شب هاي كوتاه)

يكي قرمه سبزي ميخوره، يكي باقالي‌پلو، يكي مياد با دماغش ور ميره، يكي اونجاش ميسوزه، يكي يه جاي ديگه‌اش، يكي هم كه رو‌دل كرده، يكي زخم معده داره، يكي هم الكلي ِ اومده فقط تگري بزنه... خاك بر سر ما كه شديم بست شلنگ توالت و كثافت كاري هاي اين و اون رو مي‌بينيم و صدامون هم در نمي‌آد، روزاي طولاني رو طي مي‌كنيم؛ تازه وقتي هم كه كاري باهامون ندارن، لامپ رو خاموش نمي‌كنن، ميان هر كاري دوست دارن مي‌كنن تازه بهمون مي‌فهمونن همين هم بايد شكر كنيم كه وضعمون از كاسه وخيم تر نيست، فشار آب رو با سرعت خيلي زياد تو وجودمون حس مي‌كنيم و تحمل مي‌كنيم، بعدش هم بوي گند بعد از عمل انجام شده. خيلي ها وقتي ميرن بيرون لاي دندوناشون رو پاك ميكنن، خيل هاي ديگه هم دور لب و دهنشون رو، ولي از بين اين ها فقط يه عده‌ي كمي هستند كه لامپ رو خاموش مي كنن، آره آقاي فالش، تو كه از روي ساده‌گي مياي اينجا و كار زيادي نداري و كارت واسه‌ي ما خورده‌كاري حساب ميشه، هواست رو جمع كن لامپ رو خاموش كني.

نویسنده: فالش

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت   توسط Just False  | 

شب بود – من بودم – رختخواب هم بود، خوابم نمي برد، داشتم به آينده فكر ميكردم، ياد ازدواج افتادم كه اگر ازدواج كنم (منظورم موقت نيست)، بچه دار بشم؟ - نشم؟، اگر بچه دار شدم حتما واسه اش يه اسم ايراني انتخاب مي كنم، البته من كه نه، خانمم انتخاب ميكنه، بالاخره هرچي باشه آدم بايد يه جاهايي يه امتازهاي كوچيكي رو بده تا بتونه جاهاي ديگه امتيازهاي بزرگي رو بگيره، از طرفي هرچي باشه اون بنده ي خدا 9ماه بدبختي ميكشه، ... ، اما اگر اسم ايراني انتخاب نكرد چي؟ تازه اون 9ماه بدبختي، بيشترش مال منه، اين جوري هم كه ما تا حالا ديديم و شنيديم، دردش از زايمان هم بدتره (يه بار نه بگو 9 ماه بدبختي نكش)، آخ كاشكي ميشد اين درد زايمان مال مرد ها بود، بقيه ي بدبختي ها مال زن ها،... .

توهمين فكرها بودم كه خوابم نبرد (قافلگير شديد؟نه؟)، بازم فكر كردم تا اين بار ديگه خوابم برد.

صبح شد – هوا خيلي سرد بود، اين روزها يه پتو اصلا  جواب نمي‌ده، افشين هم داد ميزنه: "بلند ميشي يا آفتابه رو بيارم". آخه هميشه وقتي زياد مي خوابم افشين با آفتابه مياد بالا سرم آب ميريزه (واقعا ميريزه ها)، بلند شدم بيام مغازه، تو راه همسايه ها رو ديدم كه همه دهانشون رو گرفته اند، يارو پسره – هنوز بچه اس – كمرش رو چسبيده و گشاد گشاد راه ميره، با پسر همسايه دست دادم و ديده بوسي كردم (آخه تازه از اينگليس اومده)، لباسم لواشكي شد، سر خيابون بودم و منتظر ماشين تا سوار شم، توي اون 40 دقيقه اي كه من وايسادم، حتي يه ماشين هم پيدا نشد، آخرش هم يكي از خانم هاي همسايه كه داشت ميرفت دانشگاه سوارم كرد و تا مغازه رسوند، خيلي جمعيت براي خريد اومده بودند، بساطي هاي محل كه تا ديروز كلاه دونفره ميفروختند از امروز شلوارك بارداري بساط كرده بودند، همه ي مغازه ها از خرازي تا صوت و تصويري آلو و آلبالو مي فروختند، همه ي مردها شكم در آورده بودند، همشون حال راه رفتن نداشتن، قرص ضد بارداري هم خيلي كمياب شده بود (يكي از مشتريام ميگفت)، اين همسايمون هم كه وكيل دادگستريه، چند تا پرونده طلاق دستش گرفته و ميگه: "يه سري خانم اومدن از دست شوهراشون شكايت دارن و ميگن: آخه ما كه كاري به هم نداشتيم، پس اين تخم جن چيه تو شكمشون...؟."

اين داستان ادامه دارد ولي تو ذهن شما، نه تو وبلاگ ما... .

نويسنده: فالش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت   توسط Just False  | 

در سال هايي نه چندان دور، شخصي در دستشويي هاي مسجد شاه مشغول به كار بود كه مسوليت پر كردن آفتابه ها و تميز نگهداشتن سرويس هاي بهداشتي را داشت و اهالي بازار به ايشان لقب "رييس آفتابه هاي مسجد شاه" را داده بودند، دليل اين امر اين بود كه تا شما تصميم ميگرفتيد آفتابه اي را برداريد، ايشون گاه همچون مديري مهربان چنين مي فرمودند كه:

 

... اون نه، اون يكي رو بردار قربونت

 

... اون مسيه رو نميگم، اون قرمزه رو، الهي من قربون اون دستاي تا شونه...ات برم.

 

... شما هم اون آخريه رو بردار داداشم

 

... قربون سرت (با خير سرت فرق داره) اون آفتابه كه به درد تو نميخوره

 

و گاه هم با عصبانيت چنان ميفرمودند كه:

 

... مگه من بهت نگفتم دست به اون نزن

 

... قابلي هم نداره بابا جون

 

... اون آفتابه خاليه، ولش كن،چي از جونش ميخواي

 

... يه بار ديگه دست به اون آفتابه زدي – نزديا

 

و گاه هم با دريافت مبلغي ناچيز به شما اختيار ميداد تا هر كدام از آفتابه ها را كه دوست داشتيد برداريد، و اين امكان موجود بود كه با شما به درد و دل نيز بپردازد و از مشكلات كاري و خانوادگي اش شما را مطلع كند و برقي از اميد در چشم شما جاري نمايد.

 

به چشم بسياري از مشتريان گذشته ي رييس آفتابه هاي مسجد شاه، ديگر رييس آفتابه اي وجود ندارد، چراكه دستشوي ها شلنگي شده است و هيچكس ديگر نيازي به آفتابه را احساس نمي كند، حال آنكه در تمام ادارات و سازمان هاي دولتي و غير دولتي رييس آفتابه ها وجود دارد ولي به شكلي اعجاب انگيز؛ كه اين شگفتي را در برخي (يا بعضي) از افراد ايجاد ميكند كه چگونه برش سرايه دار، آبدارچي، باغبان، نگهبان، كارمندان جزء و... از هيات مديره و معاونين اداره بيشتر است.

 

 (بازارياي تهران به كسي كه عقده ي رياست داره و الكي رييس باز ي درمياره ميگن طرف رييس آفتابه هاي مسجد شاهه(مسجد امام خميني)).

نويسنده: فالش

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط Just False  |