
از همون اولش هم بدشانس بودم، خيلي بدشانس، خيلي دوست داشتم مثبت فكر كنم ولي اصلا فايده اي نداشت، كلي با خودم كلنجار رفتم كه من خيلي خفنم، من خيلي كارم درسته، اما باز هم يه جاي كارم مي لنگيد، هر روز به اين فكر ميكردم كه حقيقت مثل ك و ن خيار شيرينه، قصد عوض كردن طعم حقيقت (منظورم تو نيستي ف...) رو نداشتم ولي خوب يه جورايي دوست داشتم مقاومت كنم، تو همين مقاومت گير كرده بودم كه دوباره رويا پردازي هام شروع شد، چه روياهاي غير جالبي ... .
توي روياي اولم، من پسر يه تاجر معروف بودم كه پولش از پارو بالا مي رفت، عمق خيالم تا كجاها كه نمي رفت، ماشين هاي ژاپني، مركز موسيقي فالش، استديو موسيقي فالش، يا اصلا مدرسه موسيقي فالش، واي خداي من روي هر دختري كه دست بزارم، نه نميگه، اصلا نمي تونه نه بگه...، اما تو همين خيال خام جووني ام بابام مرد و به خاطر بدهكاري هاش مجبور شدم مدرسه موسيقي، استريو، استديو و حتي لگزوس شكلاتي ام رو بفروشم، زنمم دادخواست طلاق فرستاده در خونم(كه حالا مال يكي ديگه است).
اينجاي رويام به اين نتيجه رسيدم كه بهتره خودم پولدار باشم، پس توي روياي دومم شدم يه فوتباليستي كه توي ليگ يك انگليس توپ ميزنه، سراغ هيچ ورزش ديگه اي نرفتم چون اين ورزش از همه پولساز تره، هاشميان و شجاعي كه رقمي نيستند، خود كريس رونالدو هم پيشم لونگ ميندازه، 21 سالگي و اين همه ثروت، حتي خود ليونل مسي هم يك سال از من پيرتره، روياي خوبي بود پس ادامه دادم، قهرماني اروپا، جهان، تبليغات پپسي، عشقم پاناسونيك، ريبوك،... اما يه روز باروني وقتي از خيابون رد ميشدم يه ماشين سر ميخوره و ميزنه بهم، پام ميشكنه، علاوه بر شكستگي پاره گي ماهيچه هم داره، تاندومش هم پاره شده، خلاصه همه دردي داره غير از سلامتي، شركت بيمه هيچ خسارتي بهم نميده چون من خارج از زمين تصادف كردم، انگار آدم توي زمين بازي هم تصادف ميكنه (نوسانات برق و شكستگي مشمول گارانتي و وارانتي نمي باشد)، خسارت باشگاه رو هم بايد بدم، مدرسه ي فوتبالمم تعطيل مي شه و خونه نشين ميشم، روانشناسا هم ويزيتم ميكنن ولي من هنوز خودم رو باختم، روي صندلي ماساژورم ميشينم شكلات داغم رو ميخورم و فراموش ميشم... .
توي ذهنم يه تخته پاك كن بزرگ بر ميدارم و روياي اول و دومم رو پاك مي كنم، به اين فكر ميكنم كه خودم، همين كه هستم عاشق ميشم، كي؟، دختر شاه پريون، البته اول اون شماره داد، پس روياي سومم رو شروع ميكنم، با هم ازدواج ميكنيم، اولين روزاي زندگي خيلي همديگه رو دوست داريم، هر روز از خواب پا ميشيم همديگه رو ميبوسيم، سلام ميكنيم، روزي 100 بار به همديگه ميگيم "دوست دارم" روزي نيم ساعت قربون صدقه ي همديگه ميريم، همديگه رو بغل ميكنيم... ؛ واسه ي هم عادي ميشيم، اين روزاي دوم زندگيه، از نظر زماني ميشه 3-4 ماه بعد از زندگي مشتركمون، چون هر روز با هميم پس ديگه سلام كردن معني نداره، "دوست دارم" هم لوس بازيه، از اون بدتر كلمه ي "قربونت برمه"، خسته ميشيم ميخوابيم؛ روزاي سوم زندگي شروع شده، اين روزا خانم تا ديروقت مهمونيه، همديگه رو مي بينيم ولي كم، من خوابم ميبره ولي تنها ميخوابم، صبح هم خانم فرياد ميزنه كه: "تو هيچ پخي نبودي، يه سرباز بودي كه دارايش يه وبلاگ به هم ريخته با اراجيف استمراريش بود، من تو رو آدمت كردم، من بهت ارزش دادم، من خودم رو به خاطر تو خورد كردم، من... ...طلاق.
احساس كردم بايد دختر شاه پريون رو عوض كنم و جاش يه دختر هم سطح خودم پيدا كنم، يه دختر معمولي خوش چهره، با چشماي قهوه اي معمولي، با موهاي ترجيحا خرمايي و صورت گرم و مهربون، يه همكلاسي، اين بار اول من شماره ميدم، مثل همه كمتر از 3 روز عاشقم ميشه، منم همينطور خرابش ميشم، ناز ميكنم، ميخره نازمو، قهر ميكنم، ميبره دلمو، ديگه واقعا عاشق هم شديم، البته من بيشتر، شب ها با هم sms بازي ميكنيم، رويا پردازي مي كنيم، رويايي كه هيچ شكستي توش نيست، خدايا ما چقدر خوشبختيم، بحث ازدواج رو وسط مي كشم، بهونه مياره، مقاومت ميكنه، چون از وجود همديگه لذت ميبريم خيلي بهش گير نميدم، ميگذره و ما خوشيم، ميگذره و ما خوشيم، ...، تا دوباره قصد ازدواج پيدا ميكنم، گير ميدم، آخرش كه چي؟، ميگه: "ببين همزبونم، فالش خودم، الهي قربون چشات و صدات بشم، الهي فداي نگات بشم، منم خيلي دوست دارم، نميخوام به پاي من بسوزي، من نميتونم بچه دار بشم، تازه شايد اميدي به زنده موندن خودمم نباشه؛ (وانــــدرفـــول)؛ من سرطان رَحِم دارم..."؛ خانم سرطان رحم داشته و همه چيز رو تو 15 سالگي برداشتند... .
بي خيال اصلا ازدواج نمي كنم، منظورم دائميه، اين همه زن بيوه و طلاق گرفته، بالاخره ازدواج اعتباري هم سنت پيامبر بوده ديگه (تا آخر خرداد ماه يكي بخر دوتا ببر)، نبوده؟، قبلتُ، قبلتُ، صبح فرداش هم شير موز و شكلات داغ، بعد از چند وقت سر يه بهونه كه دكتر واسم جور كرده ميرم آزمايش، ...، آقا بدبخت شديم، ايدز بالدار گرفتم... .
حقيقت مثل ك و ن خيار شيرين نيست، از اون هم رويايي تره.
حديث هفته: بزرگ ترين گناهان نا اميدي است(حضرت علي)
رهنمون: فردا همان ميشوي كه امروز به آن فكر ميكني، بچه فكرت رو درست كن
نویسنده: فالش
الان يك هفته است كه سر شغل جديدم دارم كار ميكنم، خدا رو شكر، كار خيلي جالبيه، اينقدر جالب كه خيلي ها به شغلم حسادت ميكنند، از ساعت 4 عصر تا 11 شب، روزي 10 هزار تومان، اين پيشنهاد خودم بود و با استقبال صاحب مغازه مواجه شد، هر روز بايد خودم رو گيريم كنم، كلي لباس خوشگل بپوشم (لامذهب خوشتيپ و خوش هيكل بودن هم نعمتي ها) داخل ويترين مغازه ي لباس فروشي بايستم، هر چند دقيقه يك بار هم مثل اون آدم آهني هايي كه تو بچگي، هم سن و سالامون داشتند يه چرخي، تكوني، حركتي بكنم.
اينجا از داخل ويترين آدم ها خيلي جالب هستند، يك سري وقتي من رو مي بينند زياد به خودم توجهي نمي كنند، بيشتر يك كت و شلوار يك مليون توماني باعث جلب توجه اشون مي شه، خيلي هاي ديگه هم حواسشون رو جمع ميكنند تا من تكون بخورم و با انگشت به هم نشونم بدن و بگن كه تكون خوردم و آدم بودنم رو تصديق كنند، اما همه چيز در همين حد و اندازه است و هيچكس به حق حيات و فلسفه ي وجودي زيستي من اشاره اي نداره (حداقل پشت ويترين).
اينجا خيلي نور چشمم رو اذيت ميكرد، از صاحب مغازه خواستم تا يك كلاه و يك عينك آفتابي بهم بده؛ اما يك عده از مردم نه توجهي به من دارند و نه توجهي به كت و شلواري كه تنم ميكنم، وقتي از داخل ويترين مي بينمشون توي چشماشون يه برق خاصي هست كه با نور ويترين همخوني عجيبي داره ( شايد به خاطر آلودگي هوا باشه، شايد به خاطر باد)، شايد هم دلشون واسم ميسوزه، اما خيلي در گير نمي شن، با لب هاي بسته و چشم هاي براق و متعجب فرياد ميزنند كه توي اين ويترين چه خبره، واقعا تو كي هستي كه خودت رو كردي توي آكواريوم؛ آكواريوم – من – لباس ماهي.
روزها به همه چيز فكر ميكنم، به روياهام، به اينكه كاش موزيك هم بود، كاش خودم تار ميزدم، به بيرون از روياهام هم فكر ميكنم، به لبخند مسخره ي بچه اي كه همه اش بهونه مي گيره، به چهره ي نه چندان زيباي زني كه گير يك آدم عوضي افتاده، و به چهره ي مردي كه با كت و شلوار باب همايوني هم قهره، به خودم كه مثل كيسه زباله شدم، يك مليون تومان بهم اضافه شده ولي هيچ چيز ندارم و به تنهاييم كه اي كاش اينجا لباس زنانه هم مي فروختند؛ روزي 10هزار تومان – از ساعت 16 تا 23.
5دقيقه از 11 گذشته، برق ها خاموش شدند (ققنوس گير ندي ميگيرم ميزنمتا)، من تعطيل شدم، نه اتوبوس، نه مترو، نه تاكسي، آژانس تا لويزان 4000تومان بعلاوه ي 20 درصد سرويس شبانه.
نويسنده: فالش
آقا (و آغا) واقعا ما كي هستيم، ما خيلي خفنيم چه اخلاق جالب و خوشگلي داريم (بي خود دنبال شخصيت داستان نباش، منظورم ما ايراني هاست، البته من تا حالا خارج نبودم ولي شايد اون ها هم يه جوراي ديگه اي جالب باشن ولي ما خيلي با حاليم) و همه جوره تاثير پذيريم، تاثير پذير... .
بعد از پخش فيلم سينمايي "پر پرواز"، دست هر كودك 20 ساله شهر شاخه ي معرفتي بود (منظور همون گيتاره)، نميدونم چرا اين كودكان ويولون نمي خريدند، شايد به دشواري مسير تعليم و تعلم ويولون (كه البته عبادت است) پي برده بودند يا شايد هم دليل ديگه اي داشت كه به ما و شما هيچ ربطي نداشته و ندارد، بماند؛ البته اين كودكان فقط اين شاخه رو مي خريدند (مي رفت تو پاچه شون) تا فقط داشته باشند، خيلي دوست داشتند ياد بگيرند اما يا حوصله و يا استعداد نداشتند باز با اين وجود خودشون رو (توي روياهاشون) كنار ليلي افشار روي صحنه مي ديدند (امان از اين قوه ي تخيل)، بگذريم چون اين سال ها هم مي گذرند، اين وسط ها هم كلي فيلم ديگه ساخته ميشن و مردم يه جورايي از اون ها هم تاثير ميگيرن مثل "ميم مثل مادر"، مردم ما خيلي فيلم احساسي دوست دارن واسه همين همگي با هم تصميم ميگيرن كه بچه هاشون رو بفرستند كلاس ويولون، حالا اگه جرعت داشتي ميتونستي پات رو توي خونه ي اين آدم ها بگذاري، اونوقت مجبور بودي صداي گوش خراش آرشه ي ويولوني رو گوش بدي كه از اره ي آهنبر هم بي ارزش تره؛ مردم همچنان اثر ميگيرن، اما نه فقط از سينما، بلكه از روزنامه، راديو، تلويزيون (ياد سريال "شهريار" افتاديد؟ نه؟ خوب حالا بيافتيد)، چند وقتي هم سريال شهريار پخش مي شد، يه دفعه همه ي مردم به شعر و صداي شهريار علاقه مند شدند و همه ي موسسه هاي نشر يك نسخه از گزيده اشعار محمد حسين رو تو نمايشگاه به همراه پوستر و سيدي با صداي احمد شاملو به خريداران هديه مي دادند، اين كتاب هم بعد از مدتي به جمع كتاب هاي خاك گرفته ي توي كتاب خونه اضافه شد (مثل قران، حافظ، مفاتيح و...)، باز هم بگذزيم كه كارگاه هاي ساخت سنتور هم يه مدتي خيلي خوب كار مي كردند؛ حالا هم سريال پر خرج، پر از سوتي، اما جالب تلويزيوني جديده كه مردم رو جوگير مي كنه (الان تو ذهنتون سريال "يوزارسيف" رو تجسم كنيد)، اين روزها هر پسري كه به دنيا مياد اسمش رو همه بلدن چون اسمش فالشه... .
بازم حرف داشتم بزنم ولي وقت نداشتم، راستي اون دسته از دوستاني كه من رو با پسوند "طنز اجتماعي" لينك كردند، لطف كنند لينكشون رو درست كنند و از "ژوست فالش" استفاده كنند. سپاس.
نويسنده: فالش