
متروي مصلي – به قول بيجا مردم از نمايشگاه كتاب ديدن نمي كنن،
ژوست | فالش ...، ناشر عمومي، بادام هندي، بادام ايراني، ساندويچ ليدا، دايتي، ايستك انار، بدون الكل، خنك نيست اين آب معدني.
ژوست | فالش ...، عجب گلدسته اي، تاور كرين، چقدر ميشه توي اين پروژه خورد، خودستايي و روياپردازي مشترك ما، ما يه روزي خداوندگاران شعر و موسيقي و داستان پردازي ميشيم، استاد بهمن | استاد حيدري.
آقا ببخشيد.
ژوست ميگويد: ناموست رو سفت بچسب، مردم رو دزد نكن.
ژوست | فالش ...، اطلاعات برادران، صف، اردلان سرفراز، طنز اجتماعي، فاطمه راكعي، رضا براهني، عبدالكريم سروش، يدا... رويايي، مسعود بهنود، نابرادري، شرح احاديث هايده و مهستي.
ژوست ميگويد: متن در حاشيه ميميرد و ما در صف انتظار.
اطلاعات غلط نه فقط براي برادران – متن در حاشيه سانسور ميشود.
ژوست ميگويد: كيست بر ويرانه درم بمالد و برود.
فالش ميگويد: هميشه اين آدم هست.
فالش ميگويد: به قول شهين دخت پيرزادي "بهترين راه براي اينكه جوونا كتاباي خوب بخونن اينه كه خوندنشون رو ممنوع كنن"
باز فالش ميگويد: كتابخانه ي شيك - كتاب هاي لوكس فصل - کتاب باجلد قشنگ - فقط برای خوانده نشدن
اين روز ها فالش خيلي حرف ميزنه
فالش ميگويد: وقتي همه خواريم – اشك ديده ي من و خون دل شما – سقف – نما.
فروغ ميگويد: آقاي حيدري؟
فالش | فروغ ...، چگوارا – چه گوارا – عليزاده – مورتزارد – حضرت استاد كيوان ساكت – خداوندگار موسيقي - ژوست در دسترس نيست.
غرفه هاي سر نبش، اسلامي – قراني – جمهوري اسلامي.
مير حسين موسوي ظاهر سازي و جمع آوري ناداني، " موسوي موسوي حمايتت ميكنيم".
غرفه ي كودك و نوجوان و آداب زناشويي و تمايلات جنسي.
ساعت 16 – هنوز حضور پر شور – شورش رو درآورده ايم.
هيچ نخريدم، كتاب ها ي ممنوعه، ترانه ي بي خداوندگار، ماهور هم نبود.
محل وداع امت با امام راحل – لطفا وارد چمن نشويد – سطل زباله.
به قول بيجا مردم در نمايشگاه كتاب ر ي د ن مي كنند.
فالش | false
در برودت شب انجماد
در مسير شعله ي تيز تيغ
چشم من
عميق شد
چشم من
شيار ثانيه شد.
ساعتي بعد
در امتداد يخ زده ي قطب كلام
لنگر عاج فيل
سبز شد
پروانه شد
خورشيد شد
شد.
ژوست Just
- سلام اليكم قربان، خسته نباشيد.
- سلامت باشيد.
...
- سلام.
- سلام اليكم ... ... ...
- ممنون قربان – ممنون قربان - آقا همين كنارا پياده ميشم.
...
- طرف مياد سوار تاكسي ميشه، اولا كه فرهنگ تاكسي سوارشدن رو نداره، يه در رو درست نميتونه ببنده، همچين در رو به هم ميزنه كه در سمت مخالف باز ميشه.
- خوب ماشيناي توليد داخل همينه ديگه.
راننده سرش را بر گرداند به سمت من و قرص و محكم صحبتم را قطع كرد و گفت:
- نه اون محكم ميبنده، اصلا به ايراني و خارجي اش كار ندارم، اون در رو محكم ميبنده، بعد كلي سواري و طي طريق هم دس ميكنه تو جيبش 150 تومن ميده و مي گه آقا بفرماييد، د آخه يه كي نيس بهش بگه دختر خوب، كرايه تاكسي كه ديگه زير 200 تومن نميشه، ميني بوس سوار بشي بايد 250 بسولفي...
با خودم فكر كردم بايد چكار كنم ؛ احساس مي كردم سعي دارد من را هم همراه خودش كند ؛ واقعا چه چيزي بايد مي گفتم ؛ البته خيلي هم بدم نميامد تا چيزي بگويم داغ تر از اينش بكنم، خنده لقمه اي بود كه خدا رسانده بود، پس از دست ندادمش و ادامه دادم.
- بله آقا، لابد ادعاش هم ميشه كه هر روز همين مسير رو با همين قيمت مياد و ميره، پس چرا من نمي بينمش، اصلا اينا همه جا پولشون رو دور ميريزن اونوقت به راننده تاكسي كه ميرسن زرنگ ميشن، نميدنم چتو پول دارن اراجيف موفقيت رو بخونن، پول ندارن كرايه تاكسي بدن؟، حالا تاكسي كه خوبه سرش كلاه نميره، شما گذري ها هستيد كه خيلي اذيتتون ميكنن...
شوفر يه نگاه توي آيينه كرد، از آن نگاه ها كه قاطرها به نعل بندشان ميكنند، ابروهايش را بالا انداخت، سرش را به سمت آينه نگه داشت و چشمش به خيابان بود.
- بله قربون، همش تقصير اين رژيمه، زمون اون خدابيامرز اينجوري نبود كه، نميخام بگم ما اانقلاب نكرديما، بحث مون هم نباس بشه كي بود – كي بود – من نبودم، ولي بد زمونه اي شده، يارو دختره ي چش سفيد، هيچي نشده مي ره آرايش ميكنه، ميره بيرون تا پسرا نگاش كنن، پسره ي طفل معصوم هم كه پول نداره زن بگيره، از بس كرده تو مشتش هم خسته شده، دختره رو بلند ميكنه – ميبره – ميزنتش زمين و خداي نكرده به گناه ميافته...
نگاهم به چشماي راننده است، دستم روي پام بازي ميكند و لميده ام، آتشش ميزنم، با كلام جديدم...
- عمر آدم ها رو همينجوري تلف ميكنن، زندگي نميكنيم كه، فقط زنده ايم، تازه درد بخور هم زنده نمي مونيم، خدا بيامرزه امواتتون رو، چند وقت پيش كه رفته بودم سر خاك مادر بزرگم، يه جووني رو آورده بودند كه 21سالش بود، يعني يه سال هم از من كوچكتر بود...
راننده نيم نگاهي به آينه كرد، سرش را به نشانه ي تاسف تكان داد، بغل ها را نگاهي كرد، احساس كردم خودش هم ميخارد دنده ي تازه را با سر و صدا چاق كرد و پريد ميان كلامم...
- اي آقا خدا بيامرزه مادرتو، حالا شما نگا به خودت نكن، اين جوونا رو از راه به در ميكنن، ميرن تو ماهواره اين ديوونه ها رو ميبينن كه ديوونه بازي در ميارن، ميخوان مثل اونا بشن، قرص ميخورن، ميرن هرات ميكشن، آقا اين هرات بد كوفتيه، قديما ملت ترياك ميكشيدن اينجوري نبودن، نه از اين ترياكايي كه با پشكل گاو و گوسفند و آدم ميسازن، نه، ترياك ناب محمدي، اما الان ميرن هرات ميكشن، هم ارزونه هم در دسترس، انقدر هرات ميكشن تا بدنشون، چشمشون، كرم ميزاره، دست و پاشون زخم ميشه و كنده ميشه.
داشت خنده ام ميگرفت، خودم را كنترل كردم، نزديكي محل مورد نظر بودم، ميخواستم پياده شوم
- بله آقا، بد كوفتيه، خدا باعث و بانيش رو لعنت كنه ... آقا هرجا راحتي پياده ميشم، مچكر
اسكناس 3000توماني را دادم تا هرچقدر خواست كرايه بردارد، پول خورد نداشت – قابلي ندارد، قبول نكرد، پس بقيه اش را بخشيدم به صندوق صدقاتي كه حتي ذره اي به امانت داريش اعتقاد ندارم، مي ارزيد، خوش گذشته بود.
نويسنده: فالش