
نشـسته انزوايي مبهم
رو در روي من
مي بينم
كه رد پايم
هزاران برگ پاييزي را تابوت است.
دو راهي جاده ترديد دام كمين است
و نابلد راه به خطا مي برد قافله را
وامانده در تشويش صداي كلاغها
در حضور وهمي زرد
خواب مي بينم
كه گم شده ام.
با آيينه اي شكسته به دست
در هوايي معلق
آشكارا پاره پاره مي شوم
پنهان مي ميرم.
ژوست
تجربه:
احتمال كشف چيستي
اين درد ِ پهلو از ضايعه ي نخاع انديشه
بر جاده ي تجربه مي رود
اينجا هراس از شك بيمارت مي كند
ژوست
------------------------------------
دختر چس فیل فروش از فالش در بدون ژوست
ناگهان مايع نارنجي رنگي ميان فضاي هيجان زده ي ذهنم پُر شد
چشمم به زمين ريخت
و گوشهايم به دنبال رده پاي بلند ِ بوي تو به راه افتاد.
هيچ از سايه ام خبر نداشتم
حرفي هم به كجا مي رود نگفت
نگاه خيره اي در بهت ِ تصوير ِ جيغ ِ باد _ سَر رفت
و كمي آن طرف دور
در ازدحام پچ پچ معبرها _ هويج شد.
فاصله هاي عريان
در وسعت حجم هاي گريخته حامل اعداد مرموزي بودند
كه پرده از راز ِ مرگ ِِ انتظار بر مي داشت
زمان در لحظه اي كه گذشت ساكن بود _ كه سرم را به عقب چرخاندم
سايه ام را ديدم _ سر رفت از تَه
و من تَه نشين شدم.
ژوست
اهرام پولكي مقنه ي ايمان
در كشف ماموريت بنّاي باستاني فسيل خدا شكست.
ژوست
تلخ
در رنگِ كبود فلق هنگام ديده شد
و هزار اسبِ سر بريده
در حاشيه كمان صخره ي وحشت
اندوه ماهتاب را
در من ريخت
ــ
مرا در ابعاد صدفهاي ساحل فراقت
به زير_ دريا برد
تا جايي در دور دست
شاهد
تولد
هزار
مرواريد
باشم.
ژوست Just
بر روي خواب گرفته غروب خورشيد مي روم
تا دم روزن ادوار تجربه ي وهن را
با ستارگان آسمان قسمت كنم
كاجهاي فصل سرد
بادهاي فصل گرم
برگهاي فصل مرگ
اقاقيهاي فصل سبز
اينان نشانه ي تكرار من اند.
جاودانه خواهم شد بر روي بيكران آب
وقتي آفتاب پنهان شود و من دوباره بشكفم
من شاعر شبهاي ستاره و شكوفه ام.
بد بدعتی می نهند آنانکه از جستجوگران، توبه می طلبند
و مرغ خرد را در قفس فقه می نهند
و آهوی اندیشه را از گرگ تکفیر می ترسانند
و تحقیق را به تفسیق می آلایند
و مقلدان را از محققان برتر می نشانند
و طوطیان را از زنبوران عزیزتر می دارند
و دین را دستمایه خصومت و خشونت می کنند
و بجای عسل سرکه میفروشند.
دکتر عبدالکریم سروش
ژوست Just
انگار وقوع حادثه
نزديك تر از من بود
ميل در رفتار سكوت من
ژوست Just
در اراضي باران
شستشو از طايفه من آغاز شد
و در خلاء رود جاري شد
دره دريا شد
برافراشته
جزيزه ي جنازه ها
در هبوط .
ژوست Just
ديدار
به لحظه هاي ابدي پيوست
و احساسم
به شكوه ماند
و نشاط
از تن پوش گل سرخ رخت بست
و چهره گل پژمرد
وقوع حادثه لرزيد
در پشت پلكهاي شب
و ابرهاي باران زا را
به خواب ترانه برد
و نشست بر رخ شعرم
و سكوت وحشت زا را
شكست در دل صحرا
ژوست JusT
در برودت شب انجماد
در مسير شعله ي تيز تيغ
چشم من
عميق شد
چشم من
شيار ثانيه شد.
ساعتي بعد
در امتداد يخ زده ي قطب كلام
لنگر عاج فيل
سبز شد
پروانه شد
خورشيد شد
شد.
ژوست Just
سهم صحرا
وهمي نارنجي ست
در كام
رود گرما.
ژوست just