تبليغاتX
ژوست فالش Just False

ם

نفس، نفس،

خسته ی، خسته.

مسجد شاه،

آفتاب كف حياط پهن شده، عرق از پشت كمرت پايين مياد، دست و صورتت رو آب ميزني، موذن زاده ي اردبيلي خستگي رو از تنت در ميكنه،

حالا اگه مثل من تارك الصلوه باشي، ميدوني به هيچ عشقي جز خدا اعتباري نيست.

 

سر كلاس به مسخره نميگي،

استاد من عاشق خدام!!!

ם

خشك مصنوعي – همه اش تو قالبه – همش ادا در مياره،

به قول رضاخروشان، انگار رفته توي قالب كاسه ي توالت و از توي قالبش هم در نمياد – دست خودش نيست كه آدم گهي شده.

غروب سرد، نه از نظر آب و هوا، از پشت شيشه ي چسب خورده ي قرار گاه

كاپوچينو – چسب روي شيشه – قالب توالت

فــالــش  F  A  L  S  E

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت   توسط Just False  | 

 از زبان حادثه‌ديده
- حادثه‌ديده:
مترو ميرداماد – واگن بانوان (به اشتباه و به دليل عجله)
در اين واگن هر كسي مشغول كاري بود: رنگ كاري – بنايي – بتونه‌كشي (همان آرايش)، حرافي (گمانه‌زني يا غيبت)، حمالي (كشيدن بار گناه ديگري)، هلاجي (پنبه‌ي ديگري را زدن)، كفاشي (ساخت پاپوش براي ديگري)... . تا اينكه قطار به طور ناخواسته و در اثر يك اشتباه فردي از سوي راننده، منحرف شده و به تونلي سر سبز (در اينجا منظور ايستگاه سرسبز نيست) راه مي‌يابد، در ابتدا همه خوشحال مي‌شوند و از فضاي سبز استقبال مي‌كنند تا اينكه يك راس (يا قلاده يا دانه يا نفر يا...) فيل صورتي به سمت قطار حمله مي‌كند، مسافرين وحشت مي‌كنند، يكي از خانم ها اسلحه اي (مجموعه‌اي از چند سلاح) از كيف خود بيرون آورده (موسوم به تفنگ فيل صورتي كش) و وي را از پاي در مي‌آورد، با صداي تير يك گله فيل بنفش به سمت قطار حمله ور مي‌شوند، از آنجايي كه كسي در اين ميان تفنگ فيل بنفش كش ندارد، خانم ها مجبور ميشوند فيل ها را آرايش كرده و يك گله فيل صورتي بسازند تا بتوانند آنها را نيز... (البته اين امكان موجود بود كه از آنها هلو هم بسازند ولي اين كار زمان بيشتري ميطلبيد). حال زمان آن است كه نفسي راحت بكشند، قطار حركت مي‌كند ولي ترمز ندارد، همه وحشت زده و لرزان از اين اتفاق، تا اينكه خانمي درب كفش را باز مي‌كند و چنين اعلام ميدارد: چاره ي اين مشكل در دست(كيف) من است؛ پس خانم كف واگن را برش داده و ترمز هايي ABS (Auto Break System) كه از كيفش بيرون آورده بود را روي قطار نصب مي‌كند، حال سرعت قطار متعادل مي‌شود اما باز هم راننده ديد مناسبي ندارد، چراكه بنا به سرعت بالايي كه داشتند، حشرات و حيوانات فراواني با شيشه برخورد كرده اند كه آن هم مشكل خاصي نيست، چون اين روزها هر خانم يك شيشه پاك كن و لونگ درون كيفش دارد. همانطور كه قطار در حال حركت در بيشه است و اهالي قطار در حال لذت از ديدني‌هاي آنجا هستند، قطار مسير خود را پيدا كرده و وارد ايستگاه مقصد (حرم مطهر) مي‌شود اما درهاي قطار باز نمي‌شوند كه اين هم مساله اي حل شده به حساب مي‌آيد، خانم ها با ديلم هايي كه درون كيف هايشان داشتند موجبات خروج مسافرين را فراهم آوردند.
- فالش: عجب

نویسنده: فالش

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت   توسط Just False  | 

 

حتما ً همه ی شما این شعار تبلیغاتی جدید بانک رفاه و شنیدید که میگه به رویاهات فکر کن ، حالا  یه سوال تا حالا به نوسانات رویاهات فکر کردی؟

 

تا قبل از این که بریم مدرسه هممون دوست داریم درس بخونیم و رویامون فقط مدرسه رفتنه و شهربازی و فلان اسباب بازی تخیلی؛ میایم مدرسه (راستی اینجا باید روز اول مدرسه رو بیاد بیارین، البته اگه شما هم مثل بابای من از روز دوم مدرسه نرفته باشین) و تو سالای اول هممون دوست داریم یا پلیس بشیم یا خلبان یا دکتر، وقتی هنوز تو دوره ی ابتدایی هستیم و می بینیم درس خوندن چقدر راحته به رویاهامون به چشم یه واقعیت نگاه می کنیم و وقتی می یایم راهنمایی ، می بینیم 20 تای کارنامه ، شدن 16-17 ، خلبانی و دکتر شدن و از رویامون خط می زنیم (البته تازگی ها ایرانسل قراره یه هواپیما با مجوز و آموزش پرواز جایزه بده) و می گیم حالا اون نشد میریم پلیس میشیم که نه سواد درست حسابی میخواد هم راحته (با استفاده از بند پ)، ادامه می دیم ، تو مدرسه خودمون و از بقیه قدرتمند تر میدونیم. تو خیالمون ناظم که سهل گنده لات محل هم رو می زنیم ولی هنوز پلیس توی ذهنمون جایگاه خودشو داره. تا بزرگتر میشیم و پشت لبمون یه ذره سبز میشه (برای بعضی ها این اتفاق خیلی دیرتر می افته و برای بعضی ها هم اصلا ً نمی افته) و میایم دبیرستان تا تو جامعه یه جورایی جدی گرفته می شیم و چشمامونو باز میکنیم می بینیم پلیس شدن چقدر شغل کثیفیه، "زیر میزی (البته همه ی پلیسا میز ندارن)" ، " زدن بچه مردم(اونم الکی)" ، "فوش ناموس شنیدن(البته این یکی الکی نیست)"، تازه یه ذره فکر میکنیم می بینیم این بدبخت ها(پلیسا) از قدیم(از زمان قزاقا به گفته ی رضاخان) همین وضعو داشتن اونم بدون تغییر؛ حالا یه هو رویاها 180 درجه می چرخن و عوض می شن، میزنی تو کار زید بازی تو خیالت دم مدرسه دخترونه سوار یه پرشیای سفید شدی(از اونایی که تازه مد شده) و آمپیلی و ترکوندی و داری حال می کنی و خانم دوشیزه خانم و می بینی که به سمت در جلوی ماشینت میاد که می فهمی الان تو دوران پیش دانشگاهی هستی و اسم مدرسه عوض شده(شده مرکز پیش دانشگاهی) و روزی 12 ساعت درس میخونی، البته درس که نه خیال پردازی که اگه بزنه فلان دانشگاه قبول شم (چی!؟ اونم جزو 5 نفر اول که تو اون 5 نفر هم اول) که البته این رویا با همه ی شیرینیش واسه سکینه تومون نمیشه. هنوز تو رویای دانشگاهی که می گن آقا بیا برو تو دانشگاه(بعد دو سال پشت کنکور موندن) اونم از نوع آزادش و بدون کنکور، تو هم بی توجه به اینکه داری ودرک اون بدبختایی که با کنکور اومدن دانشگاه رو بی ارزش می کنی سرتو میندازی پایین و میری تو اون خراب شده ای که اونای دیگه رفتن. از خوشحالی تو پوست خودت نمی گنجی و تو فکر جایزه ی آقای پدری که اگه بری دانشگاه یه ماشین برات می خرم فلان جور که وقتی سرموعد میرسه یا یه ماشین واسه خودش میخره به این بهونه که جاده خطرناکه حسن! یا بد بخت مسافرکش و اصلا ً پول این گنه گو... ها رو نداره و یه حرفی همین جوری واسه خودش زده و به تو هم از اونایی زده که این روزا مد شده همه به هم میزنن. می یای دانشگاه، اونم 200000 کیلومتر از خونتون دورتر، یه شهر کوچیک که همهی مردمش با فزولی و خاله زنک بازی و زیراب زنی حال میکنن، با ترمی خدات تومان هم یه چیزی اونورتر، استادا یه چیزایی بهت میگن که تو هیچ کدومو یاد نمی گیری و پاس می کنی و میای بیرون؛ حالا تو این فاصله سرکلاس مختلت می شینی و  می بینی همکلاس جنس لطیف و البته جنس خرابت یه جو رایی نوربالا میزنه و جزوه ی آمار میده و حل المسائلش و میگیره، تازه اونوقته که دوباره رویاهای اول دانشگاه که ای کاش فلانی با من تیریپ بریزه حقیقت پیدا میکنه. حالا دنبال رویاهای جدیدتری میگردی و کارت عوض میشه.

ادامه ی همین داستانو تو قسمت بعدی با عنوان آداب و رسوم زیدبازی بخونید

 

نتیجه اخلاقی: هیچوقت پلیس نشید. انقدر هم عشق دانشجو شدن نداشته باشین. رویاهاتون هم ادامه بدین چون دیگه تو قسمت بعدی رویاپردازی نداریم، کار آموزشی میکنیم.

 

 

نویسنده : فالشfalse

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت   توسط Just False  |