
ם
نفس، نفس،
خسته ی، خسته.
مسجد شاه،
آفتاب كف حياط پهن شده، عرق از پشت كمرت پايين مياد، دست و صورتت رو آب ميزني، موذن زاده ي اردبيلي خستگي رو از تنت در ميكنه،
حالا اگه مثل من تارك الصلوه باشي، ميدوني به هيچ عشقي جز خدا اعتباري نيست.
سر كلاس به مسخره نميگي،
استاد من عاشق خدام!!!
ם
خشك مصنوعي – همه اش تو قالبه – همش ادا در مياره،
به قول رضاخروشان، انگار رفته توي قالب كاسه ي توالت و از توي قالبش هم در نمياد – دست خودش نيست كه آدم گهي شده.
غروب سرد، نه از نظر آب و هوا، از پشت شيشه ي چسب خورده ي قرار گاه
كاپوچينو – چسب روي شيشه – قالب توالت
فــالــش F A L S E