
غير از خداي مهربون، آخ يكي بود يكي نبود / توي ده شلمرود، يه روز و روزگاري بود / يه پير مرد ريش سفيد، ملا و كدخدايي بود / اين بار ميبرد، اون مياورد / اين يكي ميكاشت يه دونه، به وقت برداشت صد دونه / اون يكي ميرفت به شكار، روزي رو كدخداي ده ميگه خدا مي رسونه / كدخدا يار رعيتا، رعيتا پشت كد خدا / اما هميشگي نشد، كدخدا پير و خسته شد / سني ازش گذشته بود ملاي ده، عمري ازش گذشته بود خداي ده / ديگه زمين گير شده بود، والا ديگه پير شده بود / روي تشك زير لحاف كرسي، زمزمه ي زير لبش نشانه هاي كرسي / به فكر رعيتاش ميافتاد يه هويي، اشك تو چشماش جمع مي شدش اون يه هويي / همه اش تو فكر چاره بود، آخه تو حل مشكلا اين كاره بود / اما ديگه اين يه دفعه فكرش به جايي نرسيد، ملاي درمونده ي ما به راه چاره نرسيد / دنيا و زندگي رو اصلا بي خيال، ميپرسيد از خودش هميشه يك سوال / بعد من كي آبشون رو ميده به تساوي، كي نونشون رو ميده به مساوي / توي همين فكر و خيال، در به صدا دراومد، ملا پريد از تو خيال، آقايي اومد دم در دست به كمر / منه منه كله گنده، منه منه كله گنده / هم آبشون رو به تساوي ميدم، هم نونشون رو به مساوي ميدم / بي تعارف و بي علافي، آقا شدش زير لحافي / هنوز پاي ملا رو بو نداده بود، سلام ملا رو عليك نداده بود / دوباره باز صداي در دراومد، تنهايي ملاي ده سر اومد / اين يكي اومد درو زد، اون يكي اومد درو زد / اين يكي بالا پيش ملا نشست، اون يكي رفت اون دورِ دورا نشست / زير لحاف اما ديگه جا نبود، هر كسي هر جا لحافو ميربود / لحاف به خيلي ها رسيد، طبيعيه به خيلي ها هم نرسيد / اين ميكشيد اون ميكشيد، ملا ديگه لحاف نداشت / اين ميكشيد اون ميكشيد، ده ديگه كدخدا نداشت / اين ميكشيد، اون ميكشيد ... .
و دعوا هنوز سر لحاف ملا ادامه دارد... .
قربون ژوست خودم برم كه بدون محدوديت دوستش دارم، حتي واسه ي لينك
اين پست قرار بود توي سزاواران نوشته بشه، اما براي هميشه نويسنده گي توي سزاواران رو ترك كردم
فالش | False